چرا به بعضی مدیران بیشتر اعتماد می‌کنیم؟

اعتماد

چرا به برخی مدیران بیشتر اعتماد می کنیم


نقش نوروساینس در شکل‌گیری اعتماد در محیط کار

وقتی صحبت از اعتماد در محیط کار می‌شود، معمولاً ذهن ما به سمت مفاهیمی مانند صداقت، احترام، عدالت یا اخلاق حرفه‌ای می‌رود. تقریباً همه مدیران می‌دانند که بدون اعتماد، همکاری پایدار شکل نمی‌گیرد و کارکنان حتی اگر وظایف خود را انجام دهند، معمولاً تمام توان فکری و خلاقیت خود را در اختیار سازمان قرار نمی‌دهند. اما پرسش مهم اینجاست که اعتماد دقیقاً چگونه شکل می‌گیرد؟ آیا انسان ابتدا منطقی فکر می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد به مدیر خود اعتماد کند، یا مغز پیش از آنکه ما آگاهانه به این موضوع فکر کنیم، در حال ارزیابی رفتار دیگران است؟

تا چند سال پیش، بسیاری از پژوهش‌ها تلاش می‌کردند برای هر رفتار انسانی یک بخش مشخص از مغز را معرفی کنند؛ برای مثال گفته می‌شد فلان ناحیه مسئول اعتماد است یا ناحیه دیگری مسئول تصمیم‌گیری. اما نوروساینس امروز تصویر بسیار پیچیده‌تر و البته واقع‌بینانه‌تری ارائه می‌دهد. پژوهشگران اکنون می‌دانند که اعتماد حاصل فعالیت یک نقطه خاص از مغز نیست، بلکه نتیجه همکاری شبکه‌های مختلفی است که به طور هم‌زمان تجربه‌های گذشته، احساس امنیت، پیش‌بینی آینده، هیجان‌ها و تحلیل منطقی را با یکدیگر ترکیب می‌کنند.

این تغییر نگاه اهمیت زیادی برای مدیران دارد. اگر اعتماد محصول عملکرد یک شبکه پیچیده باشد، دیگر نمی‌توان آن را تنها با چند تکنیک ارتباطی یا چند جمله انگیزشی ایجاد کرد. اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که مغز، در طول زمان، شواهد کافی برای «قابل پیش‌بینی بودن» و «ایمن بودن» یک رابطه جمع‌آوری کند.

به همین دلیل است که گاهی دو مدیر تقریباً از یک سبک مدیریتی صحبت می‌کنند، اما تنها یکی از آن‌ها واقعاً مورد اعتماد کارکنان قرار می‌گیرد. تفاوت اصلی معمولاً در آن چیزی نیست که مدیر می‌گوید، بلکه در الگویی است که رفتار او در ذهن کارکنان ایجاد می‌کند.


مغز، بیش از آنکه واکنش نشان دهد، آینده را پیش‌بینی می‌کند

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای علوم اعصاب در سال‌های اخیر، نظریه مغز پیش‌بینی‌کننده است. بر اساس این دیدگاه، مغز مانند یک دستگاه ثبت وقایع عمل نمی‌کند که ابتدا اطلاعات را دریافت و سپس درباره آن‌ها فکر کند. برعکس، مغز دائماً در حال ساختن پیش‌بینی درباره آینده است و آنچه در محیط می‌بیند را با این پیش‌بینی‌ها مقایسه می‌کند.

هدف اصلی این سازوکار، صرفه‌جویی در انرژی است. مغز تنها حدود دو درصد وزن بدن را تشکیل می‌دهد، اما نزدیک به بیست درصد انرژی بدن را مصرف می‌کند. بنابراین اگر بتواند رفتار دیگران را از قبل پیش‌بینی کند، نیاز کمتری به پردازش دوباره اطلاعات خواهد داشت.

این موضوع در محیط‌های کاری اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. فرض کنید کارمندی به‌تازگی وارد یک سازمان شده است. در روزهای اول هنوز شناخت عمیقی از مدیر ندارد، اما از همان ابتدا مغز او در حال پاسخ دادن به پرسش‌هایی است که شاید خودش نیز از آن‌ها آگاه نباشد.

آیا اگر اشتباهی مرتکب شوم، مدیر ابتدا توضیح می‌خواهد یا بلافاصله سرزنش می‌کند؟ اگر ایده‌ای جدید مطرح کنم، احتمال شنیده شدن آن وجود دارد یا بهتر است سکوت کنم؟ اگر مدیر امروز قولی بدهد، هفته آینده نیز به همان وعده پایبند خواهد بود؟

شاید هیچ‌یک از این پرسش‌ها به زبان آورده نشوند، اما مغز پیوسته در حال جمع‌آوری پاسخ آن‌هاست. هر تعامل، هر جلسه و حتی هر گفت‌وگوی کوتاه، داده‌ای جدید برای اصلاح این پیش‌بینی‌ها فراهم می‌کند.

از این منظر، اعتماد بیشتر شبیه فرآیند یادگیری است تا یک تصمیم ناگهانی. مغز بارها پیش‌بینی می‌کند، نتیجه را مشاهده می‌کند و سپس مدل ذهنی خود را اصلاح می‌کند. هرچه پیش‌بینی‌های آن بیشتر با واقعیت منطبق باشند، احساس امنیت افزایش پیدا می‌کند و اعتماد نیز به‌تدریج شکل می‌گیرد.


چرا ثبات رفتاری تا این اندازه مهم است؟

مدیران معمولاً تصور می‌کنند کارکنان بیش از هر چیز به تصمیم‌های بزرگ توجه می‌کنند؛ در حالی که مغز اغلب به دنبال الگوهای تکرارشونده است.

فرض کنید مدیری هر هفته جلسه‌ای برگزار می‌کند، اما زمان جلسه مرتب تغییر می‌کند. گاهی از ایده‌های جدید استقبال می‌کند و گاهی همان ایده‌ها را به شدت نقد می‌کند. یک هفته تأکید می‌کند که اشتباه کردن بخشی از یادگیری است و هفته بعد، همان اشتباه را با واکنشی تند پاسخ می‌دهد.

ممکن است هیچ‌کدام از این رفتارها به‌تنهایی مشکل بزرگی ایجاد نکنند، اما کنار هم باعث می‌شوند مغز نتواند الگوی مشخصی برای پیش‌بینی آینده پیدا کند.

در مقابل، مدیری را تصور کنید که شاید سخت‌گیر باشد، اما معیارهای او روشن است. کارکنان می‌دانند چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نیست. اگر وعده‌ای بدهد، معمولاً به آن عمل می‌کند و اگر تصمیمی تغییر کند، دلیل آن را توضیح می‌دهد.

جالب است که بسیاری از افراد در بلندمدت، چنین مدیری را قابل اعتمادتر می‌دانند؛ حتی اگر همه تصمیم‌های او به نفعشان نباشد. دلیل این موضوع آن است که مغز، قابلیت پیش‌بینی را نوعی امنیت تلقی می‌کند.

در واقع، برای مغز، «بدانم چه اتفاقی خواهد افتاد» اغلب آرامش‌بخش‌تر از این است که «همیشه بهترین اتفاق بیفتد، اما غیرقابل پیش‌بینی باشد.»


اعتماد؛ حاصل همکاری شبکه‌های مغزی

در گذشته معمول بود که رفتارهای اجتماعی به بخش‌های مشخصی از مغز نسبت داده شوند. امروزه پژوهشگران بیشتر از «شبکه‌های عملکردی» سخن می‌گویند.

هنگامی که فرد درباره قابل اعتماد بودن مدیر خود قضاوت می‌کند، چندین شبکه مغزی به طور هم‌زمان فعال می‌شوند. برخی از این شبکه‌ها تجربه‌های گذشته را بازیابی می‌کنند، برخی هیجان‌ها را ارزیابی می‌کنند، گروهی دیگر تلاش می‌کنند نیت احتمالی فرد مقابل را حدس بزنند و شبکه‌هایی نیز پیامدهای احتمالی تصمیم را پیش‌بینی می‌کنند.

به همین دلیل، اعتماد را نمی‌توان مانند روشن کردن یک کلید در نظر گرفت.

شاید بتوان آن را به اجرای یک ارکستر تشبیه کرد. در یک ارکستر، کیفیت موسیقی به مهارت یک نوازنده وابسته نیست؛ بلکه نتیجه هماهنگی ده‌ها نوازنده است که هرکدام نقش متفاوتی دارند. اگر تنها یکی از آن‌ها از ریتم خارج شود، شنونده احساس می‌کند چیزی درست نیست، حتی اگر نتواند دقیقاً مشکل را تشخیص دهد.

اعتماد نیز چنین ماهیتی دارد. ممکن است مدیر از نظر تخصص بسیار توانمند باشد، اما اگر رفتارهای او با گفته‌هایش هماهنگ نباشد، یا اگر کارکنان احساس کنند تصمیم‌های او قابل پیش‌بینی نیست، این هماهنگی شبکه‌ای به هم می‌خورد و اعتماد کاهش پیدا می‌کند.

به همین دلیل، هیچ رفتار واحدی به تنهایی اعتماد نمی‌سازد یا از بین نمی‌برد. مغز مجموعه‌ای از نشانه‌های کوچک را در طول زمان کنار هم قرار می‌دهد و از آن‌ها یک تصویر کلی می‌سازد.


مغز، رفتار را ثبت می‌کند؛ نه نیت را

یکی از مهم‌ترین نکاتی که مدیران گاهی از آن غافل می‌شوند، تفاوت میان نیت و رفتار است.

ممکن است مدیری واقعاً قصد حمایت از کارکنان را داشته باشد، اما آنچه مغز کارکنان مشاهده می‌کند، تنها رفتارهای قابل مشاهده است.

فرض کنید مدیری به دلیل مشغله فراوان، مرتب جلسات را لغو می‌کند یا پاسخ ایمیل‌ها را با تأخیر می‌دهد. او شاید تصور کند کارکنان شرایط را درک می‌کنند، اما مغز افراد معمولاً چنین برداشت دقیقی از نیت دیگران ندارد.

آنچه ثبت می‌شود، الگویی از رفتار است؛ الگویی که می‌گوید این فرد تا چه اندازه قابل پیش‌بینی است.

همین موضوع توضیح می‌دهد که چرا گاهی مدیرانی که بسیار کم‌حرف هستند، اما وعده‌های کوچک خود را همیشه عملی می‌کنند، اعتماد بیشتری نسبت به مدیرانی به دست می‌آورند که سخنرانی‌های انگیزشی فراوانی دارند، اما رفتار روزمره‌شان با گفته‌هایشان همخوانی ندارد.

در حقیقت، مغز بیش از آنکه به کلمات گوش دهد، به دنبال یافتن هماهنگی میان گفتار و رفتار است. اگر این هماهنگی بارها تکرار شود، اعتماد به‌تدریج تقویت می‌شود؛ اما اگر میان حرف و عمل شکاف ایجاد شود، مغز این شکاف را به عنوان نشانه‌ای از افزایش عدم قطعیت ثبت می‌کند.

این نکته شاید ساده به نظر برسد، اما یکی از بنیادی‌ترین یافته‌های علوم اعصاب اجتماعی در سال‌های اخیر است؛ انسان‌ها بیش از آنکه به وعده‌ها واکنش نشان دهند، به الگوهای رفتاری پاسخ می‌دهند.

عدالت؛ چرا مغز نسبت به بی‌عدالتی این‌قدر حساس است؟

یکی از یافته‌های جالب علوم اعصاب و روان‌شناسی اجتماعی این است که مغز انسان تنها به اتفاقاتی که مستقیماً برای خودش رخ می‌دهد واکنش نشان نمی‌دهد، بلکه رفتار با دیگران را نیز به دقت زیر نظر می‌گیرد. به بیان دیگر، اعتماد فقط بر اساس تجربه شخصی ساخته نمی‌شود؛ تجربه‌ای که همکاران از رفتار مدیر دارند نیز بخشی از اطلاعاتی است که مغز برای پیش‌بینی آینده از آن استفاده می‌کند.

فرض کنید در یک سازمان مشغول به کار هستید و مدیر همیشه با شما محترمانه رفتار می‌کند. در نگاه اول، انتظار می‌رود احساس اعتماد داشته باشید. اما اگر ببینید همان مدیر با یکی از همکاران، بدون توضیح روشن، برخوردی کاملاً متفاوت دارد یا قوانین را برای افراد مختلف به شکل نابرابر اجرا می‌کند، احتمالاً احساس شما تغییر خواهد کرد.

شاید در ظاهر این اتفاق ارتباطی با شما نداشته باشد، اما مغز چنین برداشتی ندارد. از نگاه مغز، رفتار مدیر با دیگران نیز سرنخی درباره آینده است. اگر امروز قانون برای فرد دیگری نادیده گرفته شده، چه تضمینی وجود دارد که فردا همین اتفاق برای شما رخ ندهد؟

به همین دلیل است که عدالت تنها یک ارزش اخلاقی نیست؛ بلکه برای مغز، ابزاری برای کاهش عدم قطعیت است. هرچه قوانین شفاف‌تر و اجرای آن‌ها یکسان‌تر باشد، پیش‌بینی آینده آسان‌تر می‌شود و احساس امنیت نیز افزایش پیدا می‌کند.

البته عدالت به معنای رفتار کاملاً یکسان با همه افراد نیست. شرایط کارکنان، مسئولیت‌ها و عملکرد آن‌ها با یکدیگر تفاوت دارد. آنچه اهمیت دارد، این است که معیار تصمیم‌گیری برای افراد قابل درک باشد. حتی زمانی که کارکنان با نتیجه یک تصمیم موافق نیستند، اگر احساس کنند فرآیند تصمیم‌گیری منصفانه بوده است، معمولاً اعتماد آن‌ها کمتر آسیب می‌بیند.


احساس امنیت روانی؛ زمانی که مغز از حالت دفاع خارج می‌شود

در سال‌های اخیر، مفهوم «امنیت روانی» به یکی از مهم‌ترین موضوعات مدیریت منابع انسانی تبدیل شده است. گاهی این مفهوم با راحت بودن یا نبودن قوانین اشتباه گرفته می‌شود، در حالی که امنیت روانی معنای دیگری دارد.

امنیت روانی یعنی افراد احساس کنند می‌توانند سؤال بپرسند، اشتباه خود را بپذیرند، نظر متفاوتی بیان کنند یا حتی با مدیر مخالفت کنند، بدون آنکه نگران تحقیر شدن یا از دست دادن جایگاه خود باشند.

از دیدگاه نوروساینس، این وضعیت زمانی ایجاد می‌شود که مغز احتمال تهدید اجتماعی را پایین ارزیابی کند. در چنین شرایطی، منابع شناختی به جای آنکه صرف محافظت از خود شوند، برای حل مسئله، یادگیری و خلاقیت آزاد می‌شوند.

تقریباً همه ما چنین تجربه‌ای داشته‌ایم. تصور کنید در جلسه‌ای حضور دارید و ایده‌ای به ذهنتان رسیده است. اگر مطمئن باشید مدیر با احترام به حرف شما گوش می‌دهد، احتمال زیادی دارد ایده خود را مطرح کنید؛ حتی اگر کامل نباشد. اما اگر تجربه‌های گذشته نشان داده باشد که هر پیشنهاد جدید با تمسخر یا واکنش تند روبه‌رو می‌شود، احتمالاً سکوت را ترجیح خواهید داد.

در چنین شرایطی، مشکل کمبود ایده نیست؛ مشکل این است که مغز، سکوت را راهبردی کم‌هزینه‌تر برای حفظ امنیت می‌داند.

به همین دلیل، برخی سازمان‌ها با وجود استخدام نیروهای بسیار توانمند، نوآوری چندانی ندارند. مسئله همیشه به توانایی افراد مربوط نیست؛ گاهی محیط به گونه‌ای است که مغز یاد گرفته است ریسک نکند.


نقش اکسی‌توسین؛ چرا «هورمون اعتماد» تعبیر کاملی نیست؟

در سال‌های گذشته، رسانه‌ها بارها از اکسی‌توسین با عنوان «هورمون اعتماد» یاد کرده‌اند. این تعبیر اگرچه بخشی از واقعیت را بیان می‌کند، اما امروز پژوهشگران آن را بیش از حد ساده‌شده می‌دانند.

اکسی‌توسین یکی از مواد شیمیایی مؤثر در تعاملات اجتماعی است و می‌تواند در برخی شرایط احساس نزدیکی، همدلی یا همکاری را افزایش دهد. اما اثر آن وابسته به زمینه است. اگر مغز از قبل محیط را نسبتاً امن ارزیابی کرده باشد، اکسی‌توسین ممکن است همکاری را تقویت کند. اما در محیطی که نشانه‌های تهدید یا بی‌اعتمادی وجود دارد، همین ماده به تنهایی نمی‌تواند اعتماد ایجاد کند.

به بیان ساده، اکسی‌توسین مانند بذر است، نه خاک. اگر بذر را روی زمینی نامناسب بکاریم، رشد نخواهد کرد. محیطی که در آن بی‌عدالتی، تناقض رفتاری یا ابهام وجود دارد، بستر مناسبی برای شکل‌گیری اعتماد نیست؛ حتی اگر تمام سازوکارهای زیستی نیز فعال باشند.

این موضوع یادآوری می‌کند که اعتماد را نمی‌توان به یک مولکول یا یک ناحیه از مغز تقلیل داد. اعتماد همیشه حاصل تعامل میان زیست‌شناسی، تجربه، فرهنگ و رفتارهای روزمره است.


چرا برخی مدیران بدون اجبار نفوذ بیشتری دارند؟

در بسیاری از سازمان‌ها، دو مدیر ممکن است اختیارات تقریباً یکسانی داشته باشند، اما کارکنان تنها از یکی از آن‌ها با اشتیاق پیروی کنند. این تفاوت را نمی‌توان فقط با شخصیت یا کاریزما توضیح داد.

نوروساینس نشان می‌دهد زمانی که مغز، مدیر را فردی قابل پیش‌بینی، منصف و هماهنگ با گفته‌هایش ارزیابی می‌کند، همکاری به تدریج از حالت «اجبار» به «انتخاب» تبدیل می‌شود.

در چنین شرایطی، کارکنان انرژی ذهنی خود را صرف این نمی‌کنند که دائماً رفتار مدیر را تحلیل کنند یا نگران پیامدهای تصمیم‌های او باشند. این انرژی آزادشده، به یادگیری، برنامه‌ریزی، حل مسئله و همکاری اختصاص پیدا می‌کند.

شاید بتوان تفاوت این دو وضعیت را با رانندگی مقایسه کرد. اگر جاده صاف، علائم مشخص و مسیر قابل پیش‌بینی باشد، بخش زیادی از توجه شما صرف رانندگی روان می‌شود. اما اگر هر لحظه احتمال وجود مانعی غیرمنتظره را بدهید، تمام تمرکزتان به حفظ امنیت معطوف خواهد شد.

محیط کار نیز تفاوت چندانی ندارد. مدیری که رفتارش قابل پیش‌بینی است، بار شناختی کارکنان را کاهش می‌دهد و این موضوع، ظرفیت ذهنی بیشتری برای انجام کارهای ارزشمند باقی می‌گذارد.


اعتماد با رفتارهای کوچک ساخته می‌شود، نه تصمیم‌های بزرگ

وقتی از مدیران درباره اعتماد سؤال می‌شود، بسیاری به اقدامات مهمی مانند افزایش حقوق، ارتقای شغلی یا اجرای پروژه‌های بزرگ اشاره می‌کنند. بدون تردید این تصمیم‌ها اهمیت دارند، اما نوروساینس نشان می‌دهد که مغز بیش از آنکه تحت تأثیر رویدادهای استثنایی باشد، از الگوهای تکرارشونده یاد می‌گیرد.

به همین دلیل، گاهی یک رفتار کوچک اما مداوم، اثری عمیق‌تر از یک اقدام بزرگ اما مقطعی دارد.

برای مثال، مدیری را تصور کنید که همیشه چند دقیقه برای شنیدن نظر کارکنان وقت می‌گذارد، اگر پاسخی را نمی‌داند صادقانه اعلام می‌کند و پس از قول دادن، نتیجه را پیگیری می‌کند. شاید هیچ‌یک از این رفتارها به تنهایی چشمگیر نباشند، اما مغز آن‌ها را به عنوان نشانه‌های ثبات و قابلیت پیش‌بینی ثبت می‌کند.

در مقابل، مدیری که هر از گاهی تصمیم‌های بسیار خوبی می‌گیرد، اما در رفتار روزمره خود متناقض است، معمولاً نمی‌تواند همان سطح از اعتماد را ایجاد کند.

اعتماد، بیشتر شبیه پس‌انداز کردن است تا برنده شدن در یک قرعه‌کشی. هر تعامل مثبت، سرمایه کوچکی به این حساب اضافه می‌کند و هر رفتار متناقض، بخشی از آن سرمایه را کاهش می‌دهد.


جمع‌بندی

اگر بخواهیم مهم‌ترین پیام نوروساینس امروز را برای مدیران در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت که مغز انسان بیش از آنکه به وعده‌ها واکنش نشان دهد، به الگوهای رفتاری پاسخ می‌دهد.

یافته‌های جدید نشان می‌دهند اعتماد نه محصول یک ناحیه خاص از مغز است و نه نتیجه ترشح یک ماده شیمیایی مشخص. اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که شبکه‌های مختلف مغزی، بر اساس تجربه‌های مکرر، به این نتیجه برسند که رابطه‌ای که در آن قرار دارند، قابل پیش‌بینی، منصفانه و ایمن است.

از این منظر، مدیر قابل اعتماد کسی نیست که همیشه تصمیم‌های محبوب می‌گیرد یا سخنرانی‌های انگیزشی مؤثری ارائه می‌دهد. مدیر قابل اعتماد کسی است که رفتار او برای مغز کارکنان قابل فهم باشد؛ فردی که میان گفتار و عملش هماهنگی وجود دارد، معیارهای تصمیم‌گیری خود را پنهان نمی‌کند، اشتباهاتش را می‌پذیرد و در برخورد با افراد، ثبات رفتاری دارد.

شاید اگر از بیرون به این موضوع نگاه کنیم، اعتماد مفهومی ساده به نظر برسد، اما مغز آن را مانند یک پروژه بلندمدت می‌سازد. هیچ تصمیم یا جمله‌ای به تنهایی اعتماد ایجاد نمی‌کند. این اعتماد، آجر به آجر و از دل صدها تعامل کوچک شکل می‌گیرد؛ از نحوه گوش دادن مدیر در یک جلسه گرفته تا عمل کردن به وعده‌ای که شاید در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسد.

در نهایت، شاید بزرگ‌ترین درس نوروساینس برای مدیریت این باشد که انسان‌ها پیش از آنکه از مدیران دستور بگیرند، در حال پیش‌بینی آن‌ها هستند. هر رفتار مدیر، داده‌ای تازه در اختیار مغز کارکنان قرار می‌دهد؛ داده‌ای که به آن‌ها کمک می‌کند تصمیم بگیرند آیا این محیط ارزش همکاری، خلاقیت و تعهد را دارد یا بهتر است تنها به انجام حداقل وظایف بسنده کنند.

اعتماد، در نهایت، چیزی نیست که بتوان آن را مطالبه کرد؛ بلکه نتیجه طبیعی مجموعه‌ای از رفتارهای منصفانه، شفاف و قابل پیش‌بینی است که مغز، بارها و بارها آن‌ها را تجربه کرده و به تدریج آموخته است می‌توان به آن‌ها تکیه کرد.

منابع

  1. Kosfeld, M., Heinrichs, M., Zak, P. J., Fischbacher, U., & Fehr, E. (2005). Oxytocin increases trust in humans. Nature.
    https://www.nature.com/articles/nature03701
  2. Olsson, A., Knapska, E., & Lindström, B. (2020). The neural and computational systems of social learning. Nature Reviews Neuroscience.
    https://www.nature.com/articles/s41583-020-0276-4
  3. Friston, K. (2010). The free-energy principle: a unified brain theory? Nature Reviews Neuroscience.
    https://www.nature.com/articles/nrn2787

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

با ما در تماس باشید

منتظر نظرات و پیام های شما هستیم

ما در مجموعه دیگرگونه آماده ایم تا به سوالات، نظرات و درخواست های شما پاسخ دهیم، بهترین روش ارتباطی با ما از طریق تکمیل فرم تماس و یا ارسال ایمیل می باشد پاسخ شما حداکثر پس از دو روز کاری ارسال خواهد شد. همچنین می توانید از طریق پیام رسان واتس اپ با ما در تماس باشید.

    پیام رسان واتساپ

    09031324777

    ایمیل پشتیبانی

    info@digargooneh.com

    آدرس دفتر

    شهرک صنعتی سفیدرود

    خانهمحصولاتمعرفی کتابمقالات